عبد الرزاق اللاهيجي

434

گوهر مراد ( فارسى )

يهودى گفت : اينك صالح - عليه السلام - خداى تعالى به جهت او ناقه از سنگ بيرون آورد تا عبرت قوم او باشد . حضرت فرمود : خداى تعالى به پيغمبر ما بيش از اين كرامت كرد ، « 1 » چه ناقه صالح با او به سخن نيامد و گواهى نداد بر نبوّت وى و به پيغمبر ما ، روزى در حضور اصحاب ناقه به زبان در آمد و شكايت كرد از صاحب خويش ، كه مرا چندان كار فرموده كه پير شدم ، و اكنون قصد نحر من دارد ، و من پناه به تو آورده‌ام . آن سرور صاحب ناقه را طلب فرموده ؛ شتر را از او درخواست نمود و رها كرد . و نيز روزى شترى ديگر به زبان آمده گفت : فلان مالك من نيست ، و او مرا به شهود زور صاحبى كرده ، و صاحب من فلان است . يهودى گفت : اينك ابراهيم - عليه السلام - متيقّظ و متنبّه شد به معرفت خداى تعالى و استدلال كرد بر وجود او . علىّ - عليه السلام - گفت : تنبّه ابراهيم - عليه السلام - در پانزده سالگى بود ، و پيغمبر ما صلى اللّه عليه و آله و سلم هفت‌ساله بود ، كه قومى از تاجران نصارى به مكّه آمده ، بعضى از ايشان آن سرور را ديده به اوصاف و علامات كه در كتب خوانده بودند شناخته ، از نام او و نام پدرش پرسيده ، به جواب رسيدند و اشاره به زمين كرده گفتند : « ما هذه » ؟ فرمود : « أرض » پس اشاره به آسمان كردند گفت ؛ سما ؛ گفتند : « فمن ربّهما » ؟ قال : اللّه ؛ و گفت شما گمان شك داريد به من دربارهء خداى تعالى ، اى يهودى ، آن سرور در صغر سنّ متيقّظ بود به توحيد ؛ و حال آنكه قوم او مشرك و عابد اوثان بودند ، و از توحيد بىخبر . يهودى گفت : ابراهيم محتجب شد از نمرود به حجب ثلاثه . حضرت فرمود : پيغمبر ما محتجب شد ، از كسانى كه قاصد قتل او

--> ( 1 ) الف : فرمود .